نکات کلیدی
۱. تحکیم سریع قدرت هیتلر از طریق خشونت و فریب
تا ماه ژوئیه، نازیها تقریباً تمامی ویژگیهای اساسی رژیمی را که تا فروپاشی آن در سال ۱۹۴۵ بر آلمان حکومت میکرد، ایجاد کرده بودند.
استقرار سریع. در نیمه اول سال ۱۹۳۳، رژیم هیتلر به سرعت جمهوری وایمار آلمان را فرو ریخت، مخالفان را حذف کرد و حکومتی تکحزبی برپا نمود. این تحکیم سریع از طریق ترکیبی از دستکاریهای قانونی مانند فرمان آتشسوزی رایشستاگ و قانون اختیارات، و خشونت گسترده و بیرحمانه شبهنظامیان نازی به دست آمد. مخالفان، بهویژه کمونیستها و سوسیال دموکراتها، بازداشت، شکنجه و به اردوگاههای کار اجباری تازه تأسیس فرستاده شدند.
سرکوب مخالفت. «شب چاقوکشیهای طولانی» در ژوئن ۱۹۳۴ کنترل هیتلر را با حذف رهبری SA و منتقدان محافظهکار بیش از پیش تثبیت کرد. این رویداد، هرچند غیرقانونی بود، به صورت پسینی قانونی اعلام شد که نشاندهنده بیتوجهی رژیم به حاکمیت قانون بود. ارتش که در ابتدا محتاط بود، با وعدههای تسلیح مجدد و سوگند وفاداری جدید به شخص هیتلر به جای دولت، تحت کنترل درآمد.
حذف رقباء. «هماهنگی» سیستماتیک (Gleichschaltung) به تمامی جنبههای جامعه آلمان، از احزاب سیاسی و اتحادیههای کارگری گرفته تا باشگاههای محلی و دولتهای ایالتی گسترش یافت. هر سازمانی که با ایدئولوژی نازی همسو نبود، منحل یا تحت کنترل نازیها قرار گرفت و بدین ترتیب تمامی اشکال مخالفت سازمانیافته خاموش و تسلط کامل رژیم تضمین شد.
۲. فرقه همهجانبه رهبر و دستگاه تبلیغات
اقتدار رهبر تحت هیچ نظارت یا کنترلی نیست؛ محدود به حقوق فردی محافظتشده نیست؛ آزاد و مستقل است و بدون مانع اعمال میشود.
اقتدار بیچونوچرای هیتلر. فرقه آدولف هیتلر با دقت ساخته و ترویج شد، او را به عنوان چهرهای مسیحایی، فراتر از حزب و سیاست، و تجسم اراده ملت معرفی کرد. این تصویر از طریق نمادهای فراگیر مانند صلیب شکسته، سلام اجباری «هیل هیتلر» و مراسم عمومی باشکوه که هیستری جمعی و وفاداری بیچونوچرای مردم را برمیانگیخت، تقویت میشد.
دیدگاه گوبلز. وزارت روشنگری عمومی و تبلیغات به رهبری جوزف گوبلز، «بسیج معنوی» مردم آلمان را سازماندهی کرد تا به ۱۰۰٪ همسویی ایدئولوژیک دست یابد. تبلیغات به شکلی ظریف اما همهگیر در تمام رسانهها و فرهنگ، از فیلم و رادیو گرفته تا ادبیات و هنر نفوذ میکرد و اغلب هدف واقعی خود را پنهان میساخت تا مؤثرتر باشد.
نمایشهای جمعی. رویدادهایی مانند رژههای سالانه نورنبرگ که در فیلم «پیروزی اراده» لنی ریفناشتال به تصویر کشیده شدهاند، تودههای عظیم و منظم را در نمایشهای هماهنگ وحدت و قدرت نشان میدادند. این نمایشها همراه با رادیوهای ارزانقیمت «مردمی» تلاش داشتند آلمانیها را در واقعیتی ساختگی از تولد دوباره ملی و قدرت غرق کنند و مخالفان را به سکوت وادارند.
۳. پاکی نژادی: پایه علمی مهندسی اجتماعی نازیها
بهکارگیری اصول بهداشت نژادی در جامعه به معنای کنار گذاشتن اخلاق مسیحی سنتی و جایگزینی آن با نظامی از اخلاق بود که خیر و شر را صرفاً از منافع جمعی خیالی نژاد آلمانی استخراج میکرد.
اروژنی به عنوان سیاست. طرفداران بهداشت نژادی که سالها خواهان «بهبود نژاد» بودند، با روی کار آمدن رژیم نازی به اهداف خود رسیدند. هیتلر که تحت تأثیر این نظریهها بود، معتقد بود قدرت آلمان به پاکسازی «عناصر منحط» از زنجیره وراثتی بستگی دارد. این امر منجر به تصویب قانون پیشگیری از تولد فرزندان مبتلا به بیماریهای ارثی در ژوئیه ۱۹۳۳ شد.
استریلیزاسیون اجباری. این قانون استریلیزاسیون افراد مبتلا به بیماریهایی مانند عقبماندگی ذهنی مادرزادی، اسکیزوفرنی یا الکلیسم شدید را الزامی کرد.
- بیش از ۳۶۰ هزار نفر تا سال ۱۹۳۹ عقیم شدند.
- «عقبماندگی ذهنی مادرزادی» اصطلاحی مبهم بود که اغلب به انحرافات اجتماعی اطلاق میشد.
- این سیاست بهطور نامتناسبی بیماران روانی و طبقات پایین جامعه را هدف قرار داد.
- نشاندهنده تمایل رژیم به دخالت در خصوصیترین جنبههای زندگی انسان بود.
فراتر از بیماران جسمی. در حالی که ابتدا معلولیتهای جسمی هدف قرار گرفتند، ملاحظات اقتصادی و استدلالهای پزشکی تمرکز را تغییر داد و معلولان جسمی بعدها در نیروی کار ادغام شدند. اما اصل اساسی باقی ماند: تنها «نژاد سالم» ارزشمند شمرده میشد که زمینهساز اقدامات شدیدتر آینده بود.
۴. آزار سیستماتیک و غارت اقتصادی یهودیان آلمان
هیتلر بارها و صراحتاً استدلال کرد که فشارهای عظیم اقتصادی بین سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ تنها با تصرف فضای زیستی در شرق قابل حل است.
حاشیهنشینی اقتصادی. رژیم نازی به طور سیستماتیک جامعه یهودیان آلمان را هدف قرار داد، ابتدا از طریق تحریمها و قوانین تبعیضآمیز مانند قانون خدمات مدنی آوریل ۱۹۳۳. این روند «آریاییسازی» با هدف حذف یهودیان از زندگی اقتصادی و انتقال کسبوکارها و داراییهای آنان به آلمانیهای غیر یهودی، اغلب با قیمتهای بسیار پایین، انجام شد.
قوانین نورنبرگ. قوانین نورنبرگ ۱۹۳۵ جداسازی نژادی را رسمی کرد، شهروندی را بر اساس «خون آلمانی یا خویشاوند» تعریف نمود و ازدواج و روابط جنسی بین یهودیان و غیر یهودیان را ممنوع ساخت. این قوانین که در ابتدا واکنشهای متفاوتی در جامعه داشت، انزوای یهودیان را عمیقتر کرد و چارچوب قانونی برای آزارهای بیشتر فراهم آورد.
«شب بلورین» و تشدید ترور. یورش نوامبر ۱۹۳۸، معروف به «شب بلورین»، جهشی در خشونت بود. این حمله که توسط گوبلز و هیتلر سازماندهی شد، شامل تخریب گسترده کنیسهها و کسبوکارهای یهودی، دستگیری انبوه مردان یهودی و زندانی کردن آنان در اردوگاههای کار اجباری بود. این اقدام تروریستی با هدف وادار کردن یهودیان به مهاجرت و نشان دادن آمادگی رژیم برای اقدامات شدیدتر انجام شد.
۵. اقتصاد در خدمت جنگ: «نبرد برای کار» به مثابه تسلیح مجدد
پنج سال آینده در آلمان باید به تسلیح مجدد مردم آلمان اختصاص یابد. هر طرح ایجاد شغل با حمایت عمومی باید از نظر ضرورت آن برای تسلیح مجدد مردم آلمان سنجیده شود.
تسلیح مجدد به عنوان اولویت. هدف اصلی اقتصادی هیتلر تسلیح مجدد سریع بود که در ابتدا به عنوان ایجاد اشتغال پنهان شده بود. طرحهایی مانند ساخت بزرگراهها و پروژه «خودروی مردم» که به عنوان پروژههای عمومی معرفی شدند، در واقع زیرساختهای نظامی و ظرفیت صنعتی را تقویت میکردند. این امر منجر به کاهش چشمگیر آمار بیکاری رسمی شد، هرچند اغلب از طریق دستکاری آماری و حذف زنان از نیروی کار.
خودکفایی و کنترل منابع. برنامه چهار ساله (۱۹۳۶) تلاش برای خودکفایی اقتصادی (اتارکی) را تشدید کرد تا وابستگی به واردات خارجی، بهویژه مواد خامی مانند نفت، لاستیک و فلزات کاهش یابد. این شامل سرمایهگذاری گسترده دولتی در تولید مصنوعی و کنترل شدید بر صنعت بود که اغلب منافع بخش خصوصی را نادیده میگرفت.
فشار مالی و غارت. تسلیح مجدد هزینههای دولتی را به شدت افزایش داد و بدهی ملی را به شدت بالا برد که هیلمار شاخت، رئیس بانک رایش، هشدار داد که این وضعیت پایدار نیست. هیتلر این نگرانیها را رد کرد و معتقد بود بدهیها با فتوحات سرزمینی آینده پرداخت خواهد شد. غارت سیستماتیک داراییهای یهودیان که پس از ۱۹۳۸ تسریع شد، منبع مهمی برای تأمین مالی ماشین جنگی بود.
۶. فرسایش نهادها و هنجارهای اجتماعی سنتی
همه چیز تحت سلطه روحیه نظامی و تمرینات نظامی قرار گرفته است.
حمله به کلیساها. نازیها تلاش کردند نفوذ کلیساهای پروتستان و کاتولیک را تضعیف کنند، زیرا وفاداریهای بینالمللی و اخلاق سنتی آنها را مانعی برای وحدت ملی و پاکی نژادی میدانستند. در حالی که «مسیحیان آلمانی» سعی در نازیکردن پروتستانتیسم از درون داشتند، «کلیسای اعترافکننده» مقاومت کرد و منجر به دستگیری کشیشانی مانند مارتین نیمولر شد. کلیسای کاتولیک نیز تحت فشار شدید قرار گرفت، از جمله کمپینهای تبلیغاتی علیه رسواییهای جنسی ادعایی و تعطیلی اجباری مدارس مذهبی.
نظام آموزشی نظامیشده. نظام آموزشی برای تلقین ایدئولوژی نازی به جوانان دگرگون شد و بر تناسب اندام، انضباط نظامی و آگاهی نژادی بیش از آموزش علمی تأکید یافت.
- معلمان پاکسازی شدند و عضویت در اتحادیه معلمان ناسیونال سوسیالیست اجباری شد.
- سازمان جوانان هیتلر به سازمانی تقریباً تمامیتخواه تبدیل شد و گروههای سنتی جوانان را جایگزین کرد.
- مدارس نخبهای مانند «ناپولاها» و «مدارس آدولف هیتلر» برای تربیت رهبری جدید و ایدئولوژیک تأسیس شدند.
کنترل حرفهها. حرفههایی مانند حقوق و دانشگاهها استقلال خود را از دست دادند، اعضای یهودی اخراج شدند و برنامههای درسی سیاسی شدند. در حالی که برخی حوزهها مانند پزشکی از حمایت دولتی برای تحقیقات بهداشت نژادی بهرهمند شدند، همه حرفهایها با دخالت و فشار فزاینده دولت برای همسویی مواجه شدند که منجر به کاهش کیفیت علمی و «بیاخلاقی» در حرفه آموزش شد.
۷. سیاست خارجی تهاجمی: از بازنگری تا تسلط بر اروپا
رایش آلمان قدرتی بزرگ است و هیچکس نمیتواند یا نخواهد تلاش کند وقتی که مرزهایش را مرتب میکند، دخالت کند.
شکستن معاهده ورسای. سیاست خارجی هیتلر که با چشماندازی بلندمدت برای تسلط آلمان هدایت میشد، با مجموعهای از ریسکهای حسابشده برای فروپاشی معاهده ورسای آغاز شد. آلمان در سال ۱۹۳۳ از جامعه ملل خارج شد و در ۱۹۳۴ پیمان عدم تجاوز با لهستان امضا کرد تا جناح شرقی خود را موقتا امن سازد. بازگشت سارلند به آلمان در ۱۹۳۵، به دنبال آن بازگرداندن خدمت سربازی و نظامیسازی راینلند در ۱۹۳۶، با مقاومت اندک بینالمللی مواجه شد.
تشکیل محور و جنگ داخلی اسپانیا. بحران اتیوپی و جنگ داخلی اسپانیا (۱۹۳۶-۱۹۳۹) فرصتهایی برای هیتلر فراهم کرد تا با ایتالیا فاشیست متحد شود و تواناییهای نظامی جدید آلمان را آزمایش کند. «لژیون کندور» در اسپانیا قدرت ویرانگر نیروی هوایی را نشان داد، در حالی که «محور رم-برلین» و «پیمان ضد کمینترن» با ژاپن بلوکی از قدرتهای توسعهطلب را شکل دادند.
آنشلوس و چکسلواکی. الحاق اتریش در مارس ۱۹۳۸ که از طریق تهدید و حمایت مردمی به دست آمد، «آلمان بزرگ» را ایجاد کرد. این امر با تجزیه چکسلواکی و توافق مونیخ در سپتامبر ۱۹۳۸ که سودتنلند را به آلمان واگذار کرد، دنبال شد. این پیروزیهای بدون خونریزی، هرچند برخی آلمانیها را نگران کرد، اعتبار هیتلر را به شدت افزایش داد و او را به ضعف دموکراسیهای غربی مطمئن ساخت.
۸. «دولت دوگانه»: قدرتهای رقیب و هرجومرج اداری
هیچ چیز منظم و مرتب درباره اداره رایش سوم وجود نداشت و ایده اینکه دولتی کاملاً متمرکز و روان بوده است، مدتهاست توسط مورخان کنار گذاشته شده است.
اقتدار پراکنده. با وجود ظاهر دیکتاتوری یکپارچه، رایش سوم ساختاری «دولت دوگانه» داشت که در آن بوروکراسی سنتی دولت («دولت هنجاری») و دستگاه فرادولتی حزب نازی («دولت امتیازی») دائماً با هم تداخل و رقابت داشتند. این وضعیت منجر به هرجومرج اداری و کشمکشهای قدرت میان زیرمجموعههای هیتلر شد.
حکومت شخصیشده. عادات کاری نامنظم هیتلر و ترجیح او به ارتباط شفاهی به جای دستورات کتبی باعث شد دسترسی مستقیم به او منبع قدرت حیاتی شود. افرادی مانند مارتین بورمان که کنترل دسترسی به هیتلر را داشتند، نفوذ عظیمی کسب کردند و اغلب از وزارتخانههای رسمی عبور میکردند. این سیستم باعث شکلگیری شبکهای از حمایت و وفاداری شخصی به جای خطوط واضح اقتدار شد.
فساد و ثروتاندوزی. فقدان پاسخگویی و شخصی بودن قدرت، فساد گستردهای در تمام سطوح رژیم را به همراه داشت. مقامات نازی، از رهبران عالیرتبه مانند گورینگ و لای تا مسئولان محلی، از موقعیت خود برای منافع شخصی بهرهبرداری کردند و از طریق مصادره اموال یهودیان، حقوقهای کلان و طرحهای غیرقانونی ثروتمند شدند. این امر اعتماد عمومی را تضعیف کرد اما تا زمانی که وفاداری به هیتلر حفظ میشد، تا حد زیادی تحمل میشد.
۹. پذیرش گسترده ناشی از ترس و احساس ثبات
حقیقت این است که ترس نازیها تنها متوجه اقلیتهای کوچک و منفور نبود، بلکه تهدید بازداشت، تعقیب و زندانی شدن در شرایط روزافزون خشونتآمیز بر همه در رایش سوم سایه افکنده بود...
ترس به عنوان ابزار. در حالی که ترور آشکار اغلب متوجه اقلیتهای خاص بود، تهدید فراگیر بازداشت، زندان و اردوگاههای کار اجباری ترس را در سراسر جامعه آلمان رواج داد. گزارشهای اجباری، چه سیاسی و چه شخصی، به ایجاد فضای سوءظن کمک کرد و اعتراض عمومی را بسیار پرخطر ساخت.
ثبات اقتصادی. برای بسیاری از آلمانیهای عادی، موفقیت ظاهری رژیم در غلبه بر بحران بزرگ اقتصادی و بازگرداندن نظم، عامل مهمی در جلب رضایت آنها بود. «نبرد برای کار» و وعده وحدت ملی با جمعیتی که از بیثباتی سیاسی و مشکلات اقتصادی جمهوری وایمار خسته شده بودند، همصدا شد.
مقاومت محدود. با وجود نارضایتیهای گسترده درباره کمبودها، فساد و خواستههای بیپایان سازمانهای نازی، مخالفت سازمانیافته تا سال ۱۹۳۵ به طور مؤثری سرکوب شد. اکثریت آلمانیها، حتی کسانی که از جنبههایی از رژیم ناراضی بودند، ثبات و رفاه شخصی را بر مقاومت فعال ترجیح دادند، بهویژه با توجه به هزینه بالای مخالفت.
خلاصه نقدها
کتاب «رایش سوم در قدرت» با نمرهی بسیار بالای ۴.۳۶ از ۵، نقدهای بسیار مثبتی دریافت کرده است و به بررسی دقیق آلمان نازی در بازهی زمانی ۱۹۳۳ تا ۱۹۳۹ میپردازد. خوانندگان از رویکرد موضوعی نویسنده، ایوانز، که به جای ترتیب زمانی، به چگونگی تثبیت قدرت هیتلر از طریق تبلیغات، کنترل فرهنگی، دستکاری اقتصادی و آزار و اذیت سیستماتیک میپردازد، استقبال کردهاند. منتقدان به پژوهشهای دقیق کتاب، نگارش روان و بینشهای عمیق آن دربارهی چگونگی فروپاشی دموکراسی در کمتر از دو ماه اشاره کردهاند. برخی به طول و حجم کتاب و بخشهایی که گاه خشک به نظر میرسد، اشاره کردهاند. بسیاری این اثر را جامعترین منبع به زبان انگلیسی دربارهی آلمان نازی پیش از جنگ میدانند که برای درک سازوکارهای حکومتهای تمامیتخواه ضروری است.